سلام دوستای مهربون و
گلم که سایه همتون سنگین شده 
نمیدونم چی شده اینجا سوت و کوره شاید به خاطر ایامه محرمه
آخه تو این ماه معمولا مردم زیاد دل و دماغ ندارن
منم این ایام به همه تسلیت میگم
خب براتون بگم از 16 آذر که تولد دوستم بود و صب زنگ زد که شب
مهمونشونیم به صرف شام اونم کجا؟؟؟
د*ل*س*ت*ا*ن من عاشق این غذاخوریم البته سنتیش بیشتر ترجیح
میدم
منم رفتم برا دوستم یه عطر ورساچه خریدم
و خودم تو خرج انداختم شب رفتیم 8 نفر
بودیم که کلی خوش گذشت جاتون سبز اونقدر سر و صدا کردیم که فکر کنم همه تا
غذاشون می خوردن فرار میکردن منم مرغ سوخاری سفارش داده بودم ووقتی غذا
آوردن گفتم خدا سوخاریای اینجا چقدر متفاوته اونقدر خوشمزه بود که حد نداشت
یکی رو خورده بودم که اومدن اونم جوجه چینیه و مال یه نفر دیگه حالا بچه
ها مرده بودن از خنده ولی بعد اون که برام سوخاری آوردن نتونسم بخورم و
غذام موند.دیگه تا ساعت 12 بودیم و آخر سر هم کادو ها رو دادیم و اومدیم
خونه .
18 آذر هم تولد عشق زندگیم همسر
مهربونم بود
که بازم شام رفتیم بیرون و
اونروز هم کلی خوش گذشت گرچه ما دوست داریم تولدامون 2 نفری باشه ولی امسال
به اصرار بچه ها رفتیم بیرون و تو یکی از فست فودا که هفته ای چند بار
میریم اونجا جشن گرفتیم و پرسنل اونجا هم موقع بریدن کیکی اومدن و دست زدن و
برا رضا تبریک گفتن دست دوستامون درد نکنه که برا رضا کادو آورده بودن ولی
یکی از کادوها که از همه خوشگلتر بود تو ماشین مونده بود و ماشینم جرثقیل
برده بود و تا امروز به دستمون نرسیده .
کادوی منم برا رضام شام شب تولدش +یه کیف چرم خوشگل بود که
خیلی دوسش داشت
همسرم تکیه گاهم باز روز تولد تو آسمان رنگش آبی تر بود و
آفتاب چقدر زمین گرم کرده بود نمیدونم واقعا اینطور بود یا من حس میکردم
اون روز متفاوت تر از هر روز است.
صب قبل از بیدار کردنت نگات کردم و خدا رو شکر کردم به خاطر
تولدت و بودنت و تا چشات باز کردی بهت تبریک گفتم تو منجیه منی و من سرست
وجدتم
خودت بهترین قوت قلبی و صدات دلنشینترین موسیقی دنیا خنده هات
معجون هستی که حتی وقتی خیلی عصانیم مثل آب سردیس روی شعله ها ی آتش
زبونم از توصیف تو قاصره ولی بدون خیلی خیلی دوست دارم و
تموم لحظه هام با یاد تو رنگینه و مثل کودکی محتاج محبت ها و وجودتم.
تولدت هزاران بار گلباران و امیدوارم
120 سال عمر با عزت از خدا بگیری و خدا سایه تو رو از سر من و گوگولیمون کم
نکنه
خب از خودم بگم که حالم بهتره فقط دو سه روزه یه حالت تهوع
خفیفی دارم یکیم اینکه اصلا غذاهایی که خودم می پزم نمی تونم بخورم
یکیم بوی ترشی شوره که
حالم بهم میزنه حالا امسال کلی شور درس کرده بودیم و همش بااین حساب می
مونه.
خب بریم سراغ عسلکم
عسلم امروز 9هفته و سه روزش دیگه برا خودش نی نیی شده قربونش
برم حالا حالاها باید منتظرت باشم تا بیای
عزیزکم خیلی عجله دارم زود جنسیتت مشخص شه آخه بعضا بهت میگم
پسرم بعضا هم دخترم موندم تو دو راهی فکر کنم یه ماه و نیم باید منتظر باشم
تا مشخص شه الهی من قربونت برم مامان اینروزا خیلی حساس شدم برا همه چی
زود چشام پر میشه همش از معجزه وجودته گم.
عزیزم یه روز که قراره خودت اینجا رو بخونی امیدوارم با همه
وجودت حس کنی که چقدر عاشقت هستم و خواهم موند 
دیشب بابایی ازم خواست وقتی به دنیا اومدی رو تختمون وسطمون
بخوابی بعدش یه لبخندی از تصور اون روز زد که بهترین لبخندی بود که ازش
دیده بودم بابایی عاشقته عزیزم.
ملوس ما
زندگیمون از وقتی هستی یه رنگ دیگه به خودش گرفته دیگه حرفای
زیادی برا گفتن با همدیگه داریم که اکثرش حول تو می چرخه .
یکی یه دونم عزیز دلم مامانم خوب رشد کن و بزرگ شو .
دوست داریممممممممممممممممممم و بابت وجود نازنیت شکر گذار
خداییم.
راستی فردا 21 ذر تولد خواهر نازنینمه
که بهش بهترین تبریکات میگم و خوشبختیش آرزوی قلبیه منه
خواهری تولدت
مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

دیگه آخر هفته شاید یه سفر 4 روزه به ارومیه داشته باشیم خیلی
به سفر احتیاج دارم خیلی خسته میشم و به این سفر نیاز شدید دارم حالا
ببینیم چی میشه
دوستای گلم دوستون دارم و از اینکه کنارمین و با منین ممنونم.
+ نوشته
شده در بیستم آذر 1389ساعت
7:0 PM توسط سمی
|
71 نظر
+ نوشته
شده در شانزدهم آذر 1389ساعت
12:46 PM توسط سمی
سلام
میدونم میدونم قول داده بودم زود زود بیام ولی
هفته قبل 2 روز حالم زیاد خوب نبود و و از سه روز پیشم حال و حوصله نداشم
دپرس بودم
به
خاطر کارم اینجا با یکی از کارآموزامون سر امتحان بحثمون شد و من که دوست
ندارم با کسی کنتاکت داشته باشم و فکر کنم از اثرات بارداری باشه زود
ناراحت میشم اونروزم ناراحت شدم و حتی بعد از رفتن اون خانم رفتم آبدارخونه
یه دل سیر گریه کردم و الان سه روزه اون ناراحتی روم اثر گذاشته اخه یکی
که ادعای باسوادی میکنه نرفته سایت سازمان ندیده و اشتباهی رفته یه جای
دیگه و اومده بود که باید شماها بهم میگفتیم منم درسته جوابش دادم و گفتم
خودتون نمراتتون از طریق sms و مکان از طریق سایت باید مطلع بشین و ما که
نمی تونیم برا 200 نفر زنگ بزنیم اینو بارها گفته بودیم حالا که اشتباه
کرده بود اومده بود صداش انداخته بود سرش یه دختر بی فرهنگ که حتی بلد نبود
به من بگه شما و همش تو تو میکرد منم با کمال خونسردی جوابش میدادم
ولی بعدا ناراحت شدم.
اینم دلیل دیر کردنم
خب جونم براتون بگه دکترمو عوض کردم این دکترم
سخت گیره ولی ازش راضیم مهربون و مومنه خیلی راحت تونسم باهاش ارتباط
برقرار کنم.
با مامان رضا رفتیم پیشش خیلی خوب معاینم کرد و
گفت رشد جنین خیلی خوبه
منم
دلم غش رفت براش ، آزمایشام دید و گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداری بعدا
بهم گفت سه ماه اول سعی کن مایعات و میوه کم بخوری البته میوه های آبدار
بدلیل اینکه مایعات ویارت شدید میکنه و گفت آجیل بخورم منم گفته هاش رعایت
کردم و خدا رو شکرحالم خیلی خیلی خوبه فقط نمی تونم آلبالویای فریزر نخورم
ولی فعلا برام بد نبودن.

از دکترم که در اومدم با رضا رفتیم دنیای کودک
و دو تا کتاب گرفتیم که خیلی خوبن یکی به اسم همه مادران سالمند اگر....
یکیم اسمش کودک هوشیار بپروریم ! اینو رضا برا
خودش خریده آقاهه گفت هفته 15 به بعد بیایین براتون موسیقی و کتابای مخصوص
بدم کتابا رو میخونیم وای رضا تا 2 شب میشینه میخونه خیلی خوشحالم برا
فرشته کوچولوم که همچین بابای مهربون و روشنفکر و دلسوزی داره نمیدونین به
چیا دقت میکنه خیلی فهمیده اس .
پنج شنبه 4 آذر هم تولد دختر خاله رضا دعوت
بودیم بعد از ظهر خانما بود و شب مختلط تو زنونه زیاد نرقصیدم و کلی خوش
گذروندم ولی من که عادت ندارم تو جشنا بشینم یه خورده برام سخت بود.ولی
مردونه دیگه یه خورده زیاده روی کردم
آخر سرم دیدم نمیشه میکروفون گرفتم دستم و مجلس گرم کردم و یه
دهن خوندم.
من و رضا از این اهنگای جدید اصلا خوشمون
نمیاد رضا هم شدید آهنگای قدیمی رو دوست داره و آرشیو داره حالا اول مجلس
از این آهنگای جلف گذاشته بودن و هیشکی حال رقصیدن نداشت رضا جونم رفت جلو و
شد دیجی تولد و از اهنگای خودش گذاشت نمیدونین چی شد زن و شوهرای قدیمی
پامشدن با هم میرقصیدن یه حالی داد که خیلی خوشایند بود حالا جوونا اونقدر
به این آهنگا رقصیدن واقعا خوش گذشت یادش به خیر چقدر آهنگای اون زمونا دل
انگیز بود.
بگذریم بذارین از فرشتم براتون بنویسم خیلی
عجله دارم زود جنسیتش مشخص شه آخه نمیتونم براش چیزی بخرم و دلم آب میشه.
الهی قربونش برم اصلا اذیتم نمی کنه خیلی ماهه
دلم اونقدر براش غش و ضعف میره که خدا فقط شاهده.
فرشته کوچکم
حسم رانمیدونی و نخواهی فهمید
مگر روزی که حس شیرین مادر شدن رو بچشی بهترین حسیه که در تموم عمرم چشیدم
اینکه برای منی از جان من از
خون من و میوه عشقمان برای من یک دنیا و نه شاید بیشتر ارزش دارد میدونی
مامانا(مامان بابا رضا) میگفت دقت کردم از روزی که با خبر شدی مادری هر وقت
در مورد نی نیت حرف میزنی چشات پر میشه .بودنت اونقدر دل نازکم کرده که هر
لحظه چشمانم میزبان اشکای از سر شوقمن.
هر شب موقع خواب با بابایی
اندازت میکنیم و با دست نشونت میدیم که الان اینقده الان تو اندازه یه توت
فرنگی هستی و من توت فرنگی من صدات میکنم.

عسلم
هر روز که میگذره یه کوچولو
بزرگتر میشی و من بی صبر تر از روز قبل برا در آغوش گرفتنت اونروز عجب روزی
میشه تو در آغوش من و من سرمست از وجود تو و بابا رضا خوشحال از سلامتی هر
دوتامون.
یه چیزی بگم خیلی دوس دارم
زودی شکمم گنده شه فکر میکنم اونطوری بیشتر و بیشتر حست کنم امروز 8 فهتگیت
تموم کردی و رفتی تو هفته نهم برا من که دیر میگذره 7 ماه هنوز باید صبر
کنم من عجول تنها موردیه که نمیتونم تش دخالت کنم با خودم بود الان تو
آغوشم بودی مامانم.
قبل از تو همه فکر و ذکرم رضا
بود حتی لحظه هایی که سخت کار میکردم چهره مهربون بابایی جلو چشام بود ولی
الان فقط تویی هنوزم رضا عشق بزرگ زندگیمه ولی همه فکر و ذکرم شده وجود
نازنینت.
دوست دارم ملوسکم عزیزم معنی
همه خوشبختیم دوست داریم.

