تبلیغات
تمنای من همسر و کودکم




























تمنای من همسر و کودکم

یادت باشد کودکم ترسهایت را شعله ور ساز تا بسوزاند انکه خواست تو کودک نباشی. ...


یه مادر دیگه به جمعمون اضافه شد
مینا جونم مادر شدنت مبارک امیدوارم قدمهای کوچیک بهراد به دنیای ناپاکیها پاکی و صلح به ارمغان بیاره



نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 11:05 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

ماشا الله یادتون نره              

 

 

 

                    سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان                 

 

            سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان    

                      

 

 

 

 

 

 

                                              سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

 

 

                        

                       سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

    

 

 

                                       سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

 

مامان فدای لب و لوچت بره قربونت برم خیلی دوست دارم

چشم بد ازت دور شازده من


نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1390 ساعت 06:05 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

خدا رو هزاران بار شکر میکنم به خاطر حس قشنتگی که منو لایق اون دونسته و چقدر افسوس می خورم که دیر این احساس رو چشیدم.
دوستای گلم ممنونم از همتون که پیگیر حالم بودین و از تبریکاتتو
براتون بگم از روزی که دنیای ما متحول شد به معنای واقعی
روز شنبه 11 تیر ساعت 8 صبح باید بیمارستان بودیم ما ساعت 7:15 از در خونمون دو نفری خارج شدیم قرآن بوسیدیم و دستای هم گرفتیم و به هم نگاه کردیم و گفتیم که دفعه بعد سه نفری از در این خونه وارد میشیم خیلی خوشحال بودیم خیلی روز موعود رسیده بود و من عجب سر خوش بودم اول مادر شوهرم برداشتیم و بعد مادر و خواهرم مادرم تا از در خونشون اومد و چشش به من افتاد بغض کرد و چشاش خیس اشک شد و من هق هقم فضای ماشین پر کرد مادر خوشحال بود و از طرفی نگران که قرار بود فرزندش برای مادر شدن زیر تیغ جراحی میرفت
ساعت 8 پذیسرش شدم و گفتن فقط با یه نفر میتونم برم بخش زایمان و اون مادرم بود جلوی آسانسور از همه خداحافظی کردم رضا محکم منو در آغوش گرفت و من باز اشک میریختم و هر لحظه ما توسط خواهرم دوربین به دست ضبط میشد.
وارد بخش زایمان که شدیم اول از همه گفتن باید لاکم پاک کنم ولی با آرایش کاری نداشتن تو یه اتاقی با دونفر دیگه آشنا شدم که بهمون سرم وصل کردن و ما هم با هم کلی حرفیدیم اونا بچه دومشون بود و من برای اولین بار می خواستم مادر بشم جالبه که اونا می ترسیدن و من اصلا احساسی به نام ترس برام معنی نداشت
ما رو بردن اتاق عمل قرار شد بی حسم کنن از اونجایی که من از آمپول می ترسم خودم سفت کردم و اونا نتونسن سوزن بی حسی رو در بیارن با لاخره به هر زحمتی که بود در آوردن اون لحظه سر درد عجیبی سراغم اومد در حد مرگ گفتم من سرم داره منفجر میشه زود بهم اکسیژن رسوندن تو اتاق عملم یکی از پرستارا آشنا بود و حسابی هوام داشت بعد دکتر مهربونم شروع به کار کرد که چشتون روز بد نبینه من همه چی رو حس میکردم حالم خیلی بد شد داد زدم که من دارم حس میکنم زود دکتر بی هوشی اومد و دو تا آمپول به دستم زد و و من داد زدم نمی خوام بی هوشم شم  اونم گفت بی هوشت نمی کنیم این اکسیژنه و ازم خواستن دو تا نفس عمیق بکشم و من کشیدم و منگ شدم بازم بی هوش نشدم همه چی رو می دیدم و میشنیدم حالم اصلا خوب نبود یه لحشه یه صدایی منو از همه دنیا جدا کرد صدای گریه نوزادی که اون لحظه مطمئن شدم دیگه جز اون تمنایی ندارم و برام عزیزرترین موجود دنیاس ولی نمی دیدمش جالب بود همه رو می دیدم دکترم پرستارا رو ولی بچم با اینکه بعدا دکترم گفت سه بار نشونت دادم ندیدم واین اونقدر تو روحیم تاثیر گذاشت که فقط داد میزدم من بچم میخوام من بچم ندیدم ، بچم سالمه
بعدا دکترم گفت که برا بی هوش کردن من از قوی ترین مواد مخدر استفاده میکردن و من باز بی هوش نمیشدم و فقط بچم میخواسم میگفت خیلی ترسیده بودیم
دکترم میگفت همه می پرسیدن این چند ساله بچه دار نمیشده که اینطوری میکنه
وقتی من از اتاق عمل آوردن هیشکی منو نمی شناخت بقدری ورم کرده بودم که حد نداشت دارو ها منو به اون روز درآورده بودن زود هیرادم آوردن تا من آروم شدم
خدای من از در که آوردنش دیگه اشکام دست خودم نبودن یه موجود ناز کوچولو که میخواس از شیره وجودم سیراب شه و من چقدر این موجود دوست داشتم .
بعد 45 دقیق پا شدم راه رفتم و کل اون روز هیراد بغلم بود دکترم که اومد و دید هیرادم بغلمه گفت تا حالا مریضی مثل تو ندیده بودم که تو عالم بی هوشی هم فقط بچم بچم میکردی .
بلعد اینکه هیرادم آوردیم خونه فقط سه روز شیر نداشتم و از این بابت ناراحت بودم ولی بعدا شیرم اومد و هیرادم سر حال اومد و ما با هم خوش بودیم روز 12 هم براش یه جشن مفصل گرفتیم و همه رو دعوت کردیم تا عضو جدید خونوادمون با همه آشنا بشه
شاه پسرم امروز 28 روزه اس و من لحظه هام با اون سپری میکنم و خوب میدونم که تنها دلیل زندگیم شده و من عاشقانه می پرستمش این یه حس جداس حسی که قابل وصف نیست حسی که هر لحظه حتی توی خوابم نگرانشم و با صدای بلند نفسش مثل فنر از جا کنده میشم
دوسش دارم بیشتر از هر چیزی  و فقط یه چیز از خدا میخوام که یک روز من بدون هیراد نباشه

پسرم گلم:
با اومدنت زندگیمون زیر و رو شد عزیزترین موجود زندگیمون خیلی برامون با ارزش هستی کل خونوادهامون عاشق تو ان تو همیشه و همیشه پسر ناز خودمی یه چیزی بگم حتی حاضر نیستم تو رو با بابا هم قسمت کنم
من عاشق شدم عاشق موجودی که برای اون زندگی خواهم کرد و تمام سعیم برای خوشبخت کردنش هست

همسر مهربون :
ممنونم ازت به خاطر همراهیت و شب بیداری هایی که پا به پای من میکشی تا نکنه من تنها نترسم و خسته نشم دوست دارم و ممنون به خاطر میوه عشقمون
حالا چند تا عکس از پسرم میزارم
فقط ما شا اله یادتون نره مرسی
ای وای سایتی که برا آپلود ازش استفاده میکردم باز نمیشه فیلتر شده سایتی اگه میدنین بگین که عکسای پسرکم بذارم براتون کمککککککککککککککککککککککککککک


نوشته شده در شنبه 8 مرداد 1390 ساعت 05:44 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

شنبه 90/04/11 ساعت 11 صبح شاه پسرم، هیرادم  با وزن 3 کیلو و نود گرم و قد 50 سانت و دور سر 34.5 توسط خانم دکتر یگانه بدنیا آمد
نمیدونین پسرم چقده نازه خیلی بامزه اس دنیای من و بابش و همه خونوادمون شده .
اولین عکس توی بیمارستان براتون میذارم بعدا میام براتون عکساش میذارم
فقط هر کی نیگا کرد بگه ماشا اله



قربونت برم پسرم قدمت به دنیای ما مبارک باشه
بخورمت که خیلی خوردنی هستی عشق من





نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390 ساعت 04:18 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

سلام دوستای گلم

این آخرین پست قبل از به آغوش کشیدن پسرمه خیلی وقته که ننوشتم آخه روزای آخره و کارام زیاده الانم گفتم بیام و از احوالم خبر دارتون کنم از دوستایی که چه از طریق کامنت و چه از طریق تماس تلفنی حالم می پرسن ممنونم و از اونایی که نتونسم بهشون سر بزنم معذرت می خوام

خب من میرم که مادر بشم 11 تیر ساعت 8 صبح قراره بیمارستان باشم می رم که عضو کوچولوی خونوادمون تو آغوشم به کلبه عشقمون بیارم و یه خونواده تشکیل بدیم

نمی دونم حس و حالم اینروزا دیدنیه خیلی خوشحالم که به آخر خط رسیدم از طرفیم یه حسی دارم اینکه نه ماه تموم من بودم و پسرم حالا میخواد شاه پسرم  خونش عوض کنه دیگه میخواد به دنیای بزرگتری ولی من یه خورده خودخواهم دوست دارم پسرم فقط و فقط مال من باشه و فقط من حسش کنم حالا که دارم اینا رو می نویسم اشکام مجال نمیدن من عاشق پسرمم بتا اینکه هنوز چشام میزبان وجود نازنینش نشده

کاش لایق همچین فرشته ای باشم ، کاش بتونم برا بهترین و بزرگترین نعمت و هدیه خدا مادر خوبی باشم ، کاش بتونم لطف خدا رو به نحو احسن شکر گذار باشم

تو این راه که برام شیرینترین خاطرات رقم زد مامانم و خواهرم و داداشم و از همه مهمتر همسر مهربونم خیلی یاریم کردن ازشون ممنونم

همسفر زندگیم

ممنونم به خاطر تموم فداکاریات با اینکه خسته تر از همه این سالها به خونه برمیگشتی و اجازه نمیدادی دست به سیاه و سفید بزنم به خاطر مراعات بیش از اندازه ات و صبر زیادت که واقعا خیلی وقتا منو شرمنده خودت می کردی دوستت دارم و شکرگذار خدام هعسرم مکیریم که میوه عشقمون بیاریم دوتایی میریم و سه تایی برمیگردیم فکر کنننننننننننن

شاه پسرم عشق ما

برا اومدنت همه چیز مهیاس فقط کافیه قدمای خوشگلت لایق چشای به اشک نشستمون از شوق دیدارت بگذاری من چه خوشبختم که میروم مادر شوم

از خدا جز خوشبختیت و آرامشت هیچ نمی خواهم عشق بابا و مامان دوست داریم و دو روز دیگر آغوشم تا ابد پناه گاه تو خواهد بود

دوستای گلم برام دعا کنید سعی میکنم از بیمارستان خبر تولد و اولین عکس پسرم براتون بذارم


نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر 1390 ساعت 05:13 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

شمارش معکوسم شروع شده برای دیدنت عزیز دلم ، شاه پسرم

 

آره دوستان گلم خیلی وقت بود ننوشته بودم ولی همش بهتون سر میزدم ولی به ندرت کامنت میذاشتم تو خونه نشستن خیلی منو تنبل و بیعار کرده همش جلوی تلویزیون یا در حال مطالعه هستم .

ولی دلم براتون تنگ شده این روزای من به خرید و درست کردن اتاق پسر کوچولوم و تزئین اتاقش میگذره و همش قربون صدقش میرم  و دلم میخواد زود زود بیاد که دیگه طاقت ندارم .

دکترم برام 11 تیر وقت داده ولی من ازش میخوام بندازه 9 تیر که مبعثه و با اون حساب 28 روز تا به آغوش کشیدنش مونده باورش برام سخته که میخوام مادر بشم حس عجیبی دارم مثل اینکه هر چی به لحظه فرا رسیدنش نزدیک میشه من منگ تر از قبل میشم.

الان توی هفته 35 هستم و یعنی دارم تموم میکنم از این هفته هر هفته میرم کنترل پیش دکترم .

دو هفته پیش بود که جمعه با بچه ها رفتیم باغ یکی از دوستان جاتون خالی کلی خوش گذشت همه دوستام موقع رقص به حمایت از من بالش گذاشته بودن تو شکمشون که منم خجالتم بیزه و پاشم برقصم کلی خندیدیم و حسابی خسته شدم فرداش حس کردم پسرم تکوناش کم شده زنگ زدم به دکترم گفت زود خودت برسون رفتم خدا رو شکر معاینه کرد گفت مشکلی نداره ولی برا اطمینان سونو نوشت که فوری زنگ زدم به رضا و رفتیم سونو بازم خدا رو شکر همه چی خوب بود فقط پسرم جمعه خسته شده بود قربونش برم .

دیگه دکترم گفته حسابی استراحت کنم و حتی کارای خونه خودمم انجام ندم منم خوب بهونه افتاده دستم و کلی ناز میکنم و تنبل شدم ولی واقعا دیگه قدرت قبل ندارم سنگین شدم.

پسر نازنیم

هر روز منو و بابت برا اومدنت نقشه میکشیم و باز آخر شب اونا رو مرور میکنیم مثل اینکه تو دنیای من و بابات جز تو مسئله ای نیست همه حرفامون حول تو می چرخه قشنگ شدی بهونه زندگیمون 04500000

هر لحظه حس قشنگ داشتنت و بودنت در آغوشم که فقط برای تو آفریده شده قوی تر میشه و من سر خوش از نزدیک شدن به اون لحظه .

عزیز دلم پسر خوشگل و قشنگم مادر شدن من بهترین و تنهاترین حس قشنگی هست که می تونم تجربه کنم که خدا برایم لایق دانسته و من هر روز از خدا میخواهم مادر لایقی برای تو باشم و تو پسر صالحی برا من و بابات.

عشق من خوابهای من چند ماهی است که با وجود تو رنگین شده هر شب خواب اولین روز ورودت به خونمون می بینم . توی خوابام نگران توام نکنه سردت باشه و همش دنبال لباس میگردم که بپوشونمت.

من دارم مادر میشم  تا چند وقته دیگر حس قشنگی رو تجربه میکنم که میدانم حس الانم در کنار آن ذره ای از آن عشق هم نمی تواند باشد با دیدنت نمیدانم می توانم لحظه فکر دوری از تو را در سر بپرورانم .

الان که دارم از تو می نویسم لگدهای قشنگت مهمون دل قلمبه ام میشه مثل اینکه میدونی از تو و برای تو می نویسم و من بوسه ای کف دستم میگذارم و نثار تو میکنم قوی باش پسرم

دوستت داریم پسرکم من و بابایی منتظرتیم آغوشم تو رو میخواد

همسر گلم

در مقابل مهر و محبتی که به من داری زبانم یاری نمی کند چیزی بگویم فقط میتوانم بگویم دوستت دارم می توانم بدون درنگ و لحظه ای تردید زندگیم را به پای تو بریزم عزیزم بابت خستگیات و مهربونیات ممنونم

دوستای گلم برام دعا کنید شاید دیگه نتونم بیام سراغتون پشت کامی نشستن سخت شده ولی موقع رفتن به پیشواز پسرم خبرتون میکنم


نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد 1390 ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط سمی نظرات |

سلام

 

دوستای گلم حالتون خوبه؟ می بینین که من چقدر اهل اسباب کشیم یه جا بند نمیشم که همش در حال خونه عوض کردنم حالا با این اوضاعیی که دارم ولی خب من دست از کار و تلاش بر نمیدارم

جونم براتون بگه که چند وقته از درد مفصلام اصلا حال نشستن پشت کامپیوتر نداشتم همش مثل پیر زنا ناله میکنم البته همه اینا اونقدر شیرینه که اگه تا آخر عمرمم طول بکشه گله ای ندارم همش بزرگ شدن فندقم بهم یادآور میشه.

امروز دیگه روز آخریه که میخوام بیام سر کار با اینا بود من از اول فروردین راه نمیدادن ولی من عاشق کارمم و لذت زندگیم تو اینه که تلاش کنم من زنی نیستم که صب تا شب بشینم خونه .

از دیروز که رئیسمون گفت دیگه فردا روز اخر کاریته بغض کردم آخه دوستام میدونن منو رضا با هم همکاریم حالا من ناراحتم از این بابت که رضا جونم مسولیتش سنگین میشه و کارای منم میریزه رو دوش اون ولی رضا خوشحاله میگه دوست دارم تو خونه بشینی و من که میام خونه تو بیای استقبالم ولی این حرفا هم از عذاب وجدانم نمی کاهد.

دوست ندارم بشینم خونه و رضا از صب بره سر کار تا شب من میخوام پا به پای همسرم کار کنم ولی واقعا دیگه برام سخت شده تگی نفسم پیدا کردم و یه جا نشستن برام سخت شده با اینکه هر کی میبینه و میگم ماه هفتم باور نمی کنن ولی خودم می بینم که سنگین شدم.

 

دیگه کمتر می تونم بیام سراغتون نه اینکه خیلی اکتیو بودم و تند تند میومدم.......

به هر حال برام دعا کنین

روز شنبه رفتم دکتر و دکتر کلی ازم راضی بود و به روحیم آفرین گفت میگفت همه چی خوبه برام آزمایش و سونو نوشته که سونو رو 5 اردیبهشت وقت دادن آزماشین شنبه میرم.

دلم برا فرشته کوشولوم لک زده حالا کو تا دوشنبه که برم و روی ماهش ببینم.

فردا هم میریم تخت و کمد و سرویس خوابش سفارش بدم حالا تصمیمیون به سفبد و سبز پسته ایه تا ببینیم چی میشه .

محض اطلاع بگم که اسمم براش انتخاب کردیم که حالا حالا ها نمیگم بمونه برا ماه آخر شما که هیچ کمکی نکردین اینو بگم که معنی اسمش خوش رو و پاک و سالمه( قربونش برم الهی هیچ وقت رو لبای خوشگلش جز خنده چیزی نشینه)

 

 

فرشته شادی آور زندگیمون

 

اینروزا حرکاتت خیلی جالب شده یه لحظهیه فشاری حس میکنم و دست که میزنم می بینم پات یا ارنجت زیر دستمه و من چه ذوقی میکنم میونت بابا بابات خیلی خوبه و با شنیدن صداش کلی برا خودت می رقصی و بازی میکنی و صد البته منو از لگدای نازنینت بی نصیب نمی زاری.

درست 2 ماه و 18 روز تا اومدنت مونده کلی نقشه دارم برا بدنیا اومدنت امیدوارم همه چی خوب پیش بره

چقدر حس من نسبت به ت ناب و بی نظیره حالا نمیدونم با دیدنت و در آغوش کشیدنت من چه حالی پیدا میکنم من دیگه از دست رفتم منی که اینقدر در مقابل همه از لحاظ عاطفی شکننده هستم موندم با احساس مادران هام چطوری کنار بیام .

من همیشه نگرانم نگران رضا ، مامانم ، خواهرم ، برادرم ، و حالا به نگرانیام یکی اضافه میشه که بالاترین عشق ممکن هستش 

فرزند دلبندم حتی یک لحظه کوچک از تو غافل نیستم حتی در خواب نگرانم که نکنه اذیت بشی و خواب را بر خودم حرام کردم مادر یهنی بی خوابی الان خوب حس مادرم درک میکنم و چقدر شر منده ام به خاطر اذیت کردنای مامانم ولی من فرزند خوبی بودم برای مادرم و میدانم الان که زندگی راحتی دارم از دعاهای اوست

مادرم دوستت دارم

کودکم تنها صالح بودن تو آرزوی من است

کودک نازنیم برای دیدنت لحظه ها را چقدر بی تابانه میشمارم دوستت دارم عشق مطلق زندگیم

همسر با محبتم

میدانی که نبودن من کنارت دلیل نیست که حمایتت نکنم من در تمام 4 سال زندگیمان دوشا دوش تو بودم و لحظه ای تنهایت نگذاشتم الانم با تو ام روح آشفته ام با توس و هر صبح با تو می آیم دشا دوش تو با تو قدم برمیدارم گرچه جسمم در خانه منتظر حضور گرم توست.

برایت کودکی می پرورانم که بتوانت یار شفیقت باشد و من یا دیدن هر دوی شما خوشبختی را با تمام وجود حس کنم

من خوشبختم


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

آخ که چقدر دلم برا تک تکتون تنگ شده

 

امیدورم عید  به همگی خوش گذشته باشه و سالی پر از خوشیا و موفقیتا و پول و ثروت برا تون باشه.

ما امسال از 20 اسفند تعطیل شدیم تا دیروز که 16 فروردین بود و تا اول عید که تبریز بودیم  و ولو تو خیابونا و خرید همش می رفتم بیرون .

امسال چهارشنبه سوری موندم خونه برعکس هر سال رضا اجازه نداد بریم بیرون گفت برات خطرناکه و ما هم گردنمون از مو نازکتر قبول کردیم حتی اجازه نداد از پشت پنجره یا بالکن ببینم  همش میگفت می ترسم اتفاقی بیفته . ما هم رفتیم خونه مامانم و اونجا چهارشنبه سوری کردیم اونا هم به خاطر ما موندن خونه.

29 اسفندم رفتم برادیدن یه دوست عزیزی که خیلی وقت بود مشتاق دیدار بودم و نمیشد دوست خوبم پری که خیلی خیلی دختر خوب و نازی بود فداش بشم کلی هم زحمت کشیده بود و برا من و عسلم کادو آورده بود دست گلش درد نکنه یه ساعتی با هم بودیم و همش من چونم افتاده بود و حرف میزدم و پری گلم شنونده بود دختر آرومی که به آدم آرامش میداد گرچه من چندانم آروم نبودم و همش در حال سوتی دادن و دستپا چلفتگی بودم .

پری جونم از دیدنت خوشحالم و برا تو بهترینا رو آرزو میکنم دوست من.

شب عیدم با اینکه مامان اصرار کرد بریم شام خونشون قبول نکردم دوست دارم سالای تحویل خونه خودمون باشم  شب عیدم یه خورده کارام کردم و سوپم درست کرده بودم و میخواسم تدارک شام ببینم که دوستم زنگ زد و بعد کلی حرفیدن گفتم پاشو بیا خونه ما تا تحویل سال بشینیم  ولی یه دفعه برنامه عوض شد و بچه ها زنگ زدن ام میریم بیرون هستین ما هم که فقط گردش باشه برامون مگه می تونیم بگیم نه اماده شدیم و رفتیم شام بیرون کلی خوش گذشت جاتون خالی بعدشم خونه کی از دوستا برا صرف چای و شیرینی و بعد نخود نخود هر که رود خانه خود.

اومدیم که خونه چمدونامون بستم و نشستیم پای سفره هفت سین به زور نشسته بودم و همش خوابم میومد ولی سر بلند از این ازمایش الهی بیرون اومدم و من و همسر گلم و شازده پسرم سال جدید تحویل کردیم و بهم تبریک گفتیم و هر دومون یعنی من و رضا گلی برا موش موشکمون آرزو های خوب کردیم.

روز اول عیدم رفتیم خونه مامانم و تا شب اونجا بودیم و صب روز 2 عید رفتیم مامان و خواهری رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم ظهر رسیدیم نهار که خوردیم رفتیم خونه دایی بزرگم شبم خونه اونا موندیم کلی خوش گذشت تا عصر 3 فروردین اونجا بودیم دوباره برگشتیم خونه مامان بزرگم شبم موندیم خونه اوناو ظهر 4 فروردین اومدیم تبریز مامانم اینا رو گذاشتیم و یه دوش گرفتیم و عازم ارومیه شدیم ولی ارومیه برام مثل همیشه نبود نمیدونم به خاطر آب و هواشه یا نه به خاطر بارداری من بود که همش بی حال بودم و دست نداشتم برم بیرون

همش 4،5 بار رفتم بیرون اونم به خاطر رضا ولی تو خونه تا 4 شب بیدار بودیم و اون موقع ها بود که خیلی بهم خوش میگذشت اخه من عاشق شب نشینی ام.

تا 11 ام هم رومیه بودیم و بعدش باز تبریز بازم بر عکس هر سال و برای اولین بار 13 بدر از صب نرفتیم و عصر رفتیم بیرون اصلا حال بیرون رفتنم نداشتم به هر حال شب که رفتیم بیشتر خوش گذشت.

تو این مدت حالم خدا رو صد هزار مرتبه شکر خوب بود و پسرم خیلی هوام داشت  اذیتم نشدم فقط مفصلام بدجوری درد میکنه و شبا از درد مفصل نمی تونم بخوام از وقتی 6 ماه تموم کردم اینطوری شدم فکر میکنم گوگولیم که داره بزرگ میشه مفصلام شل میشه و تق تق صدا میده بی خوابی بدجوری روم اثر میزاره ولی عیب نداره نهایتا تا آخر اردیبهشت میام البته شایدم زودتر برم مر خصی تا ببینیم چی میشه اصلا دلم نمی خواد خونه نشین بشم من کارم دوس دارم.

دیشبم دوستامون به خاطر من شام دعوتمون کرده بودن شرکتشون و تو حیاط شرکت ماهی کباب شده که من خیلی دوس دارم برامون درس کرده بودن دستشون درد نکنه دوستم آنی خیلی خوبه و همش به فکرمه ممنونم آنی جونم.

دیروز تو اموزشگاه یه دختری با بغض میگفت که 28 اسفند از خونش در اومده و داره بعد 4 سال طلاق میگیره من به زور خودم نگه داشتم و شب که رفتیم شرکت دوستمون اونجا یکی از دوستامون با زنش که اونم از دوستای نزدیکمون قهر کرده بود و تنها اومده بود که واقعا به نظر من کار اشتباهی کرده بود و نباید میومد زن و شوهر همه جا باید با هم باشن از اونجا که اومدیم خونه چند دقیقه بعد 12 با اینکه صدای تلویزیونمون بلند بود ولی دیدم زن همسایمون با یه صدای بلندی گریه میکنه و صدای شئوهرشم بلند شده و دعوا میکردن اعصابم کلی ریخته بود به هم به رضا گفتم چرا زندگیا اینطوری شده یعنی زن و مرد ازدواج میکنن که مایه آرامش هم باشن و سوهان روح هم میشن .خیلی ناراحتم از خدا میخوام پرده احترام هیچ زن و مردی بینشون پاره نشه و همه بتونن موقع هجوم مشکلات و ناراحتیا با هم حرف بزنن به جای جنگ و دعوا.

عسلم ،شازده پسرم

شیرینی زندگی شیرینمون داریم لحظه به لحظه به لحظه دیدارت نزدیکتر میشیم و من عجب سر خوشم نمی دونمچه حالی دارم همه میگن نمی ترسی از دردای زایمان و من باور کن جز به دیدن تو به چیز دیگری فکر نمی کنم نمی ترسم که هیچ خیلیم اماده ام برای در آغوش گرفتنت.

هر لحظه با یاداوری لحظه دیدارت اشک شوق میریزم و از خدا نه برای خودم که برای تو قدرتی میخواهم که مرا یاری کنی در بدنیا آمدنت از خدا میخواهم که بدون هیچ درد و گزندی پا به دنیای ما بگذاری .امسال بهترین سال تمام عمر منه سالی کهمن نامگذاریش کرده ام به نام خودم ورضا امسل سال ماست و چقدر سال پر برکتی اس برای ما از برکت وجود تو بالاتر چه چیز ممکن است باشد تمام مال و ثروت دنیا یک طرف و وجود نازنین تو طرف دیگر بدون انداختن گوشه چشمی به تمام ثروت دنیا به سوی تو می دوم و لحظه ای تنهایت نمی گذارم.

دوست داریم شازده  خوش قدم ما

 

همسر عزیزتر از جانم

عشق من از اینکه یک لحظه هم حضورت کنارم کم رنگ نیست از تو ممنونم و از خدا میخواهم بهترینها از ان تو باشند که تو لایق بهترینهایی دوستت دارم و به وجودت می بالم.

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

سیلامممممممممممممممممممممممممممم

 

یه سمی قلقلی که هر روز داره گنده تر میشه الان در خدمت شماس .

امروز اول صبحی یه خبر خوب شنیدم که مینا جونم مامان میشه یه مامان کوچولو فقط بهش تبریک میگم و میگم خیلی خیلی خوشحالم الان میتونه معجزه رو به خوبی حس کنه معجزه دیدن نیازی به امام و پیغمبر نداره همین که در وجود مامامانا شکل میگیره و روز به روز بزرگتر میشه خود معجزه است.

مبارکههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

خب بریم سر وقت روزانه هامون که اینهمه وقت ننوشتیم نکنه فراموشمان شود.

آخر همون هفته که گل پسرم تاج سرم  خودش نشون داد جمعش رفتیم برا خرید کلی تخت و کمد دیدیم و یه چند تایی پسند کردیم  اصلا دست ندارم اتاق پسرم آبی باشه ولی سفید و فیروزه ای و زرد و نارنجی یا سفید و نارنجی خیلی به دلم نشست البته سبز و سفیدم خوشگل هستن حالا بعد از پسند کردن قرار شد بعد عید بریم و سفارش بدیم چون چند جا گفتن که عید مدلای جدید میاد.

 

بعدش رفتیم مغازه دوست رضا و کلی مامانم برا فندقم خرید کرد از لباس گرفته تا ست کالسکه و ست حوم و هر چی که دلتون بخواد البته تازه این 1 چهارم خریدای گل پسره بقیش موند برا بعد عید.

البته عکساش براتون میزارم چندتا عکس از لباساش گرفتم ولی همش با هم میزارم.

 

راستی اول اسفند ساعت 12:30 شب گل پسرم شروع کرد به لگد زدن نمیدونین البته خیلیا تون میدونین چه حسیه

اون لحظه واقعا حس شدم مامانم دلم برا گلم ضعف رفت یه پنج تا لگد محکم بهم زد ولی رضا نتونس اون لحظه رو حس کنه تا رضا بیاد پسرم ساکت و آروم شد فداش بشم فردای اون روزم دقیقا سر ساعت 12:30 که میخواستم بخوابم شروع کرد ایندفعه رضا دستش گذاشت رو شکمم و از لگدای پسرم بهره مند شد وای که  چه ذوقی کرده بود نمیدونین یه جوری تکون میخورد که از رو شکمم مشخص بود از اون روز خیلی پسرم حرکت میکنه ولی بعضی از روزها اصلا تکون نمیخوره که اون لحظه ها برام مرگه و همش نگرانم ولی قربونش برم که با یه حرکت خیلی کوچولو بهم میگه مامانم نگران نباش من خوبم.

 

روز پنج شنبه هم عمو جون پسرم به خاطر وجود نازنین پسرم ما رو برد رستوران دلستان و یه چلو ماهیچه ای زدیم تو رگ و خیلی چسبید علی خیلی خوشحال بود  ممنونیم عموی مهربون.

 

الانم تنها مشکلی که داریم انتخاب اسمه تا یه اسمی انتخاب میکنیم مهندسان فامیل (افراد فامیل استعاره از مهندسان) هر کدوم نظری میدن چقده سخته انتخاب اسم خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

از دوستای گلمم کمک میخوام بیان و اسمهای خوشگل با مصما یا با مسما یا با مثما  و خز نشده بهمون بگن که آقا پسرمون بیشتر از این بی اسم نمونه ممنونم از همین الان.

  دو روز قبل رفتم و مانتو خریدم از شانسم یه مانتو خوشگل و جدید که برا خانمای باردار خیلی جواب میده پیدا کردم خیلی جینگیلیه .

دیشبم رفتیم و برا رضا خرید کردیم و بعدش برا آقا پسر گلم یه سرهمی و یه بلوز و شلوار خریدم قربونش برم خیلی خوشگل میشه .

 

منی که هر سال قبل از همه خریدام میکردم امسال با این شکم گنده موندم چه جوری خوش تیپ باشم  حالا که رنگ مو رو بوسیدم و گذاشتم کنار چه کنم که یه تنوعی بشه.

 

ملوسکم ، شازده پسرگلم

 

رویای بودن با تو هر لحظه که به زمان دیدارمون نزدیک میشویم بیشتر و بیشتر میشود و من هر روز تصور بدنیا آمدن و پاگرفتن و راه رفتن و درس خواندن و بزرگ شدن و دامادیت را مرور میکنم مثل اینکه این تصور را باید هر روز مرور کنم برایم شده مثل خواندن یک کتاب کتابی که آخرش با همه کتابها فرق دارد کتابی که آنقدر زیبا پایان میابد که در هر بار خوندن این کتاب اشکهای از سر شوقم از چشمان به برق نشسته از عشق تو  فرو میریزند.

 

پاشای من

 

کودکم دوستت دارم و انقدر با تو حرف میزنم  که حس میکنم با این پر چانگیم تو هم  خسته میشوی  برایم صب و شب و نصف شب فرقی ندارد هر لحظه با تو و بر ای توام عشق بزرگ من .

از بابات بگم  بابای مهربون و فداکاری که هر لحظه همراه من و توست و ما را با شیره عشقش می پروراند و برایمان چیزی کم نمی گذارد.

 

عزیزم آماده باش برای آمدن به دنیایی که با دنیای تو خیلی خیلی فرق دارد دنیایی که باید بدانی باید محکم باشی .

فرشته جدا شده از بهشت خدا خانه مان چه بهشتی شود با ورود تو.

تمام سلولهای بدنم تو رو میخواند و منی که عاشق آفریده شده بودم و آنزمان که در بطن مادرم بودم عاشق بودم تا به امروز چنین عشقی رو تجربه نکرده بودم عشق تو جدا از همه عشقهاس . عشق من به پدر مهربانت یک عشق بی نظیر بود و هست عشقی که حتی در خواب هم مرا از یاد رضا غافل نمی کند ولی عشق تو یه چیز دیگریست عشقی که با بند بند وجودم عجین است و من با تو زندگی میکنم و می بینم بس بیهوده بوده زندگی قبل از تو.

راستی کودکم میدانی چقدر از وقتی مرا میزبان وجود نازنینت کردی من آرام و خوش اخلاق شدم و صبور چون مادر شدم و صبر مهمترین ویژگیه یه مادره.

 

دوستت داریم فرشته کوچولو

 

برای همسرم ، همسفرم تمام لحظه هام:

 

من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

 

احساس می كنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در بركه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینك! به سحر عشق؛
از بركه های اینه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشید بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم

دوست دارم مهربونم.

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

آهای آهای خبر خبر

همه مامانا وایسن تو صف  براتون خبر دارم کی عروس میخواد  یا نه  کی داماد میخواد

آره نی نی مشخص شد چیه میخواین بدونین  همین طوری نمیشه که.........................

پریروز رفتم دکتر خدا رو شکر همه چی خوب بود و این ماه 1 کیلو اضافه وزن داشتم من 52 کیلو شدم 58 کیلو یعنی فاجعه همشم ماه قبل اضافه کردم آخه مهمونی زیاد رفتم و همش بیرون غذا خوردیم دیگه منم چه کنم عیار از دستم در رفت به هر حال دکتر اظهار رضایت کرد اخر سر هم از دکتر خواستم برام سونو بنویسه ولی باز میخواس ننویسه ولی با اصرار بنده نوشت به دکتر گفتم برام جنسیت مهم نیس میخوام برم خرید میخوام بدونم دکترم گفت اصلا و ابدا خرید نکنی چون تا شش ماه خطر سقط هست و اگه خرید کنی و خدای نکرده اتفاقی بیفته چی؟ کلی نصیحت شنیدم ولی دکتره نمیدونست گوش من دروازه است چون از در دکتر که اومدم بیرون پیدا افتادم به راه و چند مغازه پایین تر از یه مغازه با یک کیف دستی پر از کفش و پاپوش و جوراب و لباس در اومدم...........

دیروز عصرم وقت سونو داشتم دلم برا عزیزترینم تنگ شده بود باز میرفتم روی ماهش ببینم دل تو دلم نبود از صبح  همه زنگ میزدن و منم میگفتم بابا 7 عصر میرم ولی خیالتون راحت کنم من میگم 100 در صد پسمله

تا ساعت 7 خدا میدونه به من چی گذشت تا اینکه رسیدیم سونوگرافی نیگا کردم همه قیافه ها عبوس و گرفته بود ولی نیش من تا بنا گوش باز بود نمی دونم من زیاد ذوق مرگم یا نه طبیعیه این مسله خب من برا اولین بار دارم مامان میشم بعد 3 نفر نوبت من رسید و با همون لبخند دوش دوش رضا رفتم تو دکتر خیلی خوش اخلاق بود همون اول ازش اجازه فیلم برداری گرفتیم و رضا خودش آماده کرد یه مانیتور بزرگ به دیوار بود کا از اون رضا فیلم تهیه میکرد دکتر بعد کلی معاینه شروع کرد به توضیح دادن اندام های ملوسکم

اول سرش بعد صورت خوشگلش که سمت چپم بود گفت خدا رو شکر لب شکری نداره دهنش دواغش چشاش اونقدر واضح مشخص بود که باورش برام سخت بود ستون فقراتش نشون داد و گفت سالمه بعد قلب صدای قلبش گذاشت مثل دویدن اسب بود فدای قلب کوچولوت برم

پاهاش دستاش انگشتاش هر کدوم جز به جز نشون میداد من شیدا میشدم و از خوشحال اشک به چشام میومد دوسش داشتم و دارم احساسم بهش صد برابر شد قیافه رضا دیدنی بود ذوق کرده بود و با هی میگفت سمی قلبشه ها نیگا کن .

فدای شوهر همراه و مهربونم بشم که با کلی مشغله کاری تنهام نمی زاره.

آخر سر گفتیم آقای دکتر نی نیمون چیه ؟؟!!!

بگم ؟بگم؟

پســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره 

قند عسله قربونش برم بازم حدسم درست بود خیلی خوشحال شدیم   و همه رو خبر دار کردیم و همه زنگ زدن و تبریک و اس ام اس پشت اس ام اس  بیشتر از همه عموش خوشحال شد گفت من میدونسم پسره رضا هم گفت آره دیگه عموها می فهمن.

بعد شیرینی خریدیم و رفتیم خونه مامانم مامانم به خاطر نوه ائولش ام دعوتمون کرده بود اونقدر اونجا فیلیمی رو که رضا گرفته بود نیگا کردیم که نگو.

شب تا صب با پسرم عشق بازی کردم و همش قربون صدقش رفتم خیلی خیلی دوسش دارم.

 

پسرم ، پاشای من (پاشا اسمش نیس )

لحظه دیدنت از خدا میخواسم می تونسم جز جز بدنت بوسه بارون کنم  احساس من به تو یه حس بی نظیره که هرگز کسی صاحب آن نخواهد شد جز تو.

دیشب کلی با با جونت در مورد تو حرف زدیم رضا میخندید و میگفت خوب شد برام یه هم بازی میاد با هم میریم فوتبال و با هم گیم بازی میکنیم من چی بکشم از دست این دو تا.

دیروز موقع سونو کردن ساکت و آروم بودی وول نمی خوردی مثل اینکه خواب بودی از دکتر پرسیدم چرا حرکت نمی کنه خوابه؟؟؟ خندید و گفت قرار نیس که هر لحظه نی نی ورجه وورجه کنه در ضمن فعالیتم داره تو نمی بینی!

پسر خوش تیپ مامان  فرشته خدا که اومدی زندگیمو زیر و رو کردی از خدا همون لحظه خواستم یه فرد صالم و صالحی باشی .

عزیز مامان قوی باش و خوب رشد کن دلم برا در آغوش کشیدنت پر پر میزنه از دیروز ب حالم دگرگونه حالا ببین با تولدت من چقدر منقلب میشم

من عاشقم عاشق موجود پاک و معصومی که توی بطنم در حال رشدهو

دوست داریم

 من و بابا جونت هم  که جونش بسته به وجود توئه بی صبرانه منتظرتیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 10:58 AM  توسط سمی  |  49 نظر

سلام دوستای گلم خوبین؟

از امروز سرمون خلوت میشه و یعنی شده و من در خدمتتونم .

تو این مدت خیلی خسته میشدم خیلی از یه طرف کمر درد از یه طرف بی خوابی های  شبانه از یه طرف دردهای ناگهانی که از شکمم حس می کنم کلا سیستمم بدنیم به هم ریخته . نمی دونم با این همه بی خوابی چکار کنم نه اینکه دکتر گفته فقط به پهلوی چپ بخوابم این طرز خوابیدن خیلی بهم فشار میاره منم که وسواس دارم دقیق مثل چوب خشک به پهلوی چپ می خوابم . آخه من قبلا به شکم می خوابیدم دلم لک زده به ان مدل خواب. دیروز به رضا جونم میگم تو هم به پهلوی چپ بخواب میگه چرا میگم خب مثل من تو هم دوران بارداری رو حس کن میخنده و میگه بهشت زیر پای پدران هست قربونش برم چند دقیقه خوابید و نتونس گفتم رضا این یه گوشه از از خود گذشتگی مادره واسه همینه که خدا این پدیده رو تو وجود ما گذاشته چون شماها قادر به تحملش نیستین حالا خوبه رضا خیلی از خودش مایه میذاره و فداکاری تو ذاتشه ولی کلا مردا نمی تونن مثل ماها باشن.

دوستای گلم کمکم کنید یه راه کاری برام پیشنهاد کنین البته از چند تا بالش کمک میگیرم ولی اصلا راحت نیستم.

ولی خدا رو شکر با این همه کار و خستگی خیلی سر حالم  فقط دلم بدجوری برا شما تنگ شده بود .

تو این مدت خیلی وسوسه میشدم برا اینکه خودم بدون اجازه برم سونوگرافی برا تشخیص جنسیت ولی جلوی خودم گرفتم و گفتم همه چیز طبق دستور پزشک محترم اخه برا خرید سیسمونی خیلی عجله دارم و میخوام عید که خونه تکونی دارم همون موقع سیسمونی هام تکمیل باشه که بچینمشون.

ده روز دیگه مشخص میشه البته اگه خدا بخواد که نی نی مون چیه آخه خیلی دل میخواد صداش کنم با اسمش یه جا خوندم که از ماه 4 به بعد با اسم صداش کنیم ولی هنوز من اسم خوشگلی پیدا نکردم و همش چون احساس میکنم پسره پسرم صداش میزنم حالا اگه دختر باشه عذاب وجدان منو میکشه .

شماها چی تو دوران بارداری خودتون حس میکردیننی نی تون چیه چقدر درس از آب در اومد؟

خب جونم برا تون بگه که شدیدا در حال رشدم  با اینکه غذام زیاد نشده و مثل قبله ولی حس میکنم مثل بوم غلتون شدم حس میکنم زیاد چاق شدم ولی همه میگن نه فرقی نکردی . دیگه لباسام اندازم نمیشن منکه همیشه لباسام باید کیپ تنم باشه و دقیق اندازم پالتویی هم که گرفته بودم الان دگمه پایینیش بسته نمیشه و تنگ شده شلوارام دگمش بسته نمیشه اون روز رفتم شلوار حاملگی خریدم اصلا مدلای خوبی نداشتن و من که جز جین نمی تونم شلوار دیگه ای بپوشم نتونسم جین پیدا کنم و یه شلوار خوشگل مخمل مشکی پیدا کردم که خیلی خوشگله ولی با این وجود باز خودم دستکاری میکنم و پاچه هاش تنگ میکنم.

الان من تو هفته 19 هستم ولی فقط هفته قبل شدیدا تکوناش احساس کردم و تا امروز صبح هیچی احساسا نکردم همون نبض  احساس میکنم ولی اون هفته خیلی تکون میخورد طوری که رضا هم حسش کرد ولی مثل اینکه نی نیم خیلی تنبله و همش در حال خوابه قربونش برم .

یکی از دوستای گلم مامان زهرا نازی یه پیشنهاد جالب داده من که اوایل اسفند میرم سونوگرافی پس تا اون روز از شما میخوام بیاین و حدس بزنین فندقی دخمل یا پسمل اینطوری هم زمان برا من زود میگذره هم یه تنوعه فقط بنویسین دختر یا پسر من منتظرما.

راستی چند شبه کابوس می بینم مامانم م تو دوران بارداری اینطری میشد همش تو خواب داد میزنم ولی صدام در نمیاد خیلی حالم بد میشه اون موقع ولی خدا رو شکر زود از خواب بیدار میشم.

این از روزانه های من

راستی دوشنبه ولنتاینه میخوایین اون روز چکار کنین ؟

من از همینجا روز عشق که البته منحصر به روز خاصی نیس و برای عاشقا هر روز روز عشقه تبریک میگم واز خدا میخوام هیچ کس بی عشق نگذاره.

 

من امسال روز عشق به دو نفر تبریک میگم  یکی عشق مهربونم همسر نازنیم  یکیم نی نی گوگولی خوشگلم که نفسمه عشقمه هستی منه.

 

ملوسکم

چی بگم از احساسم نسبت بهت که درکش برا تو هم سخته اگه دختر باشی یه روزی درکم میکنی و بهت ثابت میشه چقدر عاشقانه دوستت دارم همین طور که الان میفهمم که بعضی موقع ها که مامانم از دستم ناراحت بود فکر میکردم دوسم نداشته ولی نگو اون موقع عا بیشتر دوسم داشت و از اینکه منم ناراحتم چقدر غصه میخورده ولی اگه پسر باشی از درک احساسم عاجز میمونی پس اینجا می نویسم از احساسم به تو که بدونی مامان چقدر دوست داره.با تا نیمه های شب با ناز و نوازشت و قربون صدقه هام به تو سپری میشه و به تو فکر میکنم به اولین روزی که از وجودت با خبر شدم و بعضا باورم نمیشه و حس میکنم تو خواب این چند ماه سپری کردم و با خودم میگم اگه خواب باشه من چکار کنم؟

ولی تو هستی و من بابت بودنت شاد و سرمست 

دوست دارم عشق بزرگ من.

 

رضا همسر مهربانم :

روز عشق بهت تبریک میگم و از خدا میخوام سایه ات سالهای سال بالا سر من و نی نیمون باشه  هر روز که با تو میگذرونم برای من روز عشقه  و من با هر بار دیدن تو حس عاشق شدن می چشم  و دوباره عاشقت میشم با هربار باز کردن چشمام به روی تو عاشقانه ترین روز برای من رقم میخوره .دوستت دارم و بودنت دلیل بودنمه .

 

دوستای گلم تو نظر سنجی شرکت کنین و جنسیت  نی نی رو حدس بزنین

دوستون دارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:3 PM  توسط سمی  |  31 نظر

 

سلام رویای شیرین من و بابا

نمیدونم اون تو در چه حالی ؟ ولی بدون هر لحظه نگرانتم گرچه تو را با کلی نذر و نیاز به خدا سپردم و برای سلامتیت هر روز از درگاهش یاری میجویم ولی با این حال هر لحظه نگرانتم و حالا می فهمم مادرم برای به این سن رسیدنم چه ها کشیده.

میدانم از لحظه بودنت تا خود خدا نگرانت خواهم ماند وحتی اگر روزی تو را ترک کنم از آسمانها مراقبت خواهم بود و همیشه دل نگرانت.

خسته ام از شمردن روزهایی که تمومی ندارد برای لحظه دیدن چشمان قشنگت ، برای در آغوش گرفتنت و بوئیدنت.

 

ملوسکم گرچه هنوز نمیدانیم دختر بودن و یا پسر بودنت را ولی دوستت داریم. تو را دوست داریم جنسیتت هر چه میخواهد باشد وجود تو برایمان آنقدر ارزشمند است که برای دونستن جنسیتت عجله ای نکنیم بزرگ شو ، قوی باش و زود بیا که خلوت دونفره من و بابات مملو از شادی بی پایان کنی هر روز تصور حضورت کنارمان ما را به وجد می آورد و و من و بابات اون لحظه ها  خودمان را با دیدن و بوسیدن لباسهایت دلخوش میکنیم.

 

بهترین بهترینم

زیباترین مخلوق خدا داشتن تو نعمتی اس که نمیدانیم خداوند در وجودمان چه چیزی یافت که ما را لایق وجود پاک تو دانست هر چه که باشد برای تو و سپاس خداوند با تمام توانمان می کوشیم برایت بهترین باشیم.

فرشته جدا شده از بهشت که می آیی زندگی ما را بهشتی کنی ابدی دوستت دارم.

 

از وقتی تن نحیفت مهمان وجودم شده هیچ چیزی برای خود نمی خواهم همه بهترینها را برای تو میخواهم همه افکارم حول تو میچرخد و برای آمدنت نقشه ها میکشم دوست دارم عزیزترین من با آمدنت به این دنیا پشیمان نشوی از انتخابمان .

 

راستی  تا یادم نرفته کم کم دارم به وضوح حست می کنم بعضا کاملا واضحه حرکتت ولی بعضا نگرانم می کنی شبا که میخوام حست کنم بازیت میگیره  من نگران و مضطب میشم.

مثل نبض زدگی حست میکنم بعضا هم مثل ترکیدن حباب و اون لحظه شادترین لحظه زندگیم میه که کودکم بازیش گرفته .

 

عزیزم مامانت خیلی خیلی دلش برات تنگ شده برا دیدنت زود بیا عزیز دلم اخه همه میگن دوران حاملگی زود میگذره پس چرا اینقدر برای من دیر گذشت این 4 ماه.

میدانستی من از تابستان خوشم نمی آمد ولی الان برای دیدن تو منتظر تابستانم و میدانم تابستان برایم بهترین فصل خواهد شد برای تولدت در این فصل .

 

کودکم ، نفسم

همیشه دوستت خواهیم داشت .

 

دوستای من تو این مدت اونقدر سرم شلوغ بود که نمی تونسم یه سر بهتون بزنم فقط می تونسم بیام و کامنتا رو تائید کنم از همتون ممنونم که نگرانم بودین و فراموم نکردین.مثل هر سال باز ایام پروژه های ما شروع ده و سخت درگیریم بازم کار و کار و کارو بعضا سر دردهای شدید که تحمل ازم گرفته .

ن نی گوگولیم خیلی خوبه در حال جنب و جوشه هنوز جنسیتش مشخص نشده الان هفته 17 هستم ان شااله هفنه 20 میرم ولی برام هیچ فرقی نداره سلامتیش برام از همه چیز مهمتره .

اول ماه رفتم برا کنترل دکتر که وزنم کرد گفت چه خبر چی خوردی؟؟؟

شده بودم 57 کیلو یعنی تو یه ماه 3 کیلو اضافه وزن واقعا وحشت ناکه آخه شنیدم مادرایی که وزنون زیاد میشه کودکشون ضعیف بدنیا میاد زود از دکترم پرسیدم رشد جنینم چطوره؟ مشکلی نداره؟

گفت : نه خوبه ولی رشد مامان از رشد نی نی بیشتره!!!!

خوابم خیلی بد و کم شده نه اینکه باید به پهلوی چپ بخوابم نمی تونم و برام سخته رو یه پهلو تا خود صب فکر کنم تو شب بیشتر از 2 یا 3 ساعت خواب آروم ندارم چند شبم زانوم به شدت گرفت که از صدای ناله هام رضا بیدارم کرد.

رفتم برا نی نی چند تا لباس وچولو خریدم چند تا هم مامانم و مامان رضا و خواهر شوهرم خریده خیلی خوردنین کوچولو ما که هر روز چند بار نیگاشون می کنیم فداش بشه مامانش .

امروز صب از خواب بیدار شدیم چشمامون باز کرده نکرده رضا میگه شلوار نی نی رو بیار ببینم دلم داره آب میشه این شده کار هر روز ما

دلم حسابی براتون تنگ تنگ شده بود حالا میام بهتون سر بزنم تنهام نذارین دوستون دارم و به یادتونم بهترین دوستای من.

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

سلام شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

حتما میگین این دختره چقده بی وفاس ولی باور کنید نتونسم که نیومدم سراغتون فقط میومدم و کامنتای پر مهرتون تایید میکردم دست گل همتون درد نکنه که همیشه کنارمین و تنهام نمیذارین.

اونقدر نیومدم که نمی دونم از کجا باید بگم ؟!

آها از مسافرت ارومیه بریم که بره و برنگرده که از روزی که رسیدیم مریض شدمشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن تا روز برگشتنمون یعنی تو خونه خوابیدم و جای خاصی نرفتم فقط خونه دایی رضا و دختر داییش رفتیم که خوش گذشتشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن و دیگه خونه بودیم مادر شوهرم و دوستش که خونه اونا بودیم به دلیل خرابی یخچال مادر شوهرم همش نازم میکشیدن و تا چیزی از دهنم در میومد برام مهیا میکردن . چقده خوبه تو ایام بارداری همه اماده خدمت گذاری به آدمن خیلی خیلیدوران خوبیه اصلا کار نمی کنم و دس به سیاه و سفید نمیزنم و عشقش میبرم.شکــ ــلکـــْـ 
هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

یه روز بعد از اومدن به ارومیه هم باز سر دردم شروع شد قبل از ظهر نیومدم سر کار و بعد از ظهر اومدم که کاش نمی اومدم خیلی  سرم درد داشت کم مونده بود منفجر به دیگه شبم که خواهر شوهرم نذر داشت و آش پخته بود رفتیم خونه اونا ولی منی که عاشق آشم نتونسم بخورم ساعت 10 دیگه دیدم تحمل ندارم و رضا منو برد دکتر که دکترم با وجود آگاهی از بارداریم برداشت برام کلی دارو و آمپول نوشت ولی من هیچ کدوم استفاده نکردم فقط چون فشارم خیلی پایین بود با اطلاع دادن و اجازه از دکتر خودم برام سرم وصل کردن ولی بازم حالم خوب  نشد دو روزم خوابیدم خونه البته خوه مامانم فدای مامانم بشم که تو این سه ماه برام از مادری چیزی کم نذاشته و منو تا آخر عمر مدیون خودش کرده مامان خوبم دوست دارم.

با رسیدگیای مامانم فشارم اومد رو هشت و یه خورده بهتر شدم .چهارشنبه هم وقت دکتر داشتم برا کنترل که بعد از وزن کردن دیدم از ماه قبل یه  کیلو چاقتر شدم یعنی تو این سه ماه 1 کیلو 600 گرم افزایش وزن حالا دکترم گفت دخترم خیلی خوبه همه حامله ها ماههای اول 5 و6 کیلو لاغر میشن تو معلومه حالت خیلی خوبه.

بعد معاینه هم گفت نی نی خیلی رشدش خوبهشکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن و بهم گفت نگران هیچ چی نباشم و گفت اگه این سر دردا و مشکلات نباشه که نمیشه بهت گفت مادر.

از دکتر که اومدم حالم خیلی خیلی بهتر بود

ولی احساس میکنم یواش یواش اون ویار اندکی هم که داشتم از بین رفته یگه بوی غذاها حالم بهم نمیزنه و راحتم خدا رو شکر .

راستی منو باشین دیروز رفتم یه چکمه گرفتم  پاشنش 12 سانته آخه بگو زن تو  با این شکمی که یواش یواش داره در میاد میتونی این کفش بپوشی ؟

ولی نتونسم از جلوش بی خیال رد شم خوشگل بود و منم که عاشق کفش پاشنه بلند نتونسم نخرم امروزم میخواسم پسش بدم که رضا قبول نکرد که خیلی خوشگله بذار باشه منم قبول کردم و رو حرف شوهر جونم حرف نزدم.

دیروز قراربود برم سونوگرافی سه ماه فرشتم تموم میشد و من دیروز رفتم که باز یه عکس دیگه ازش داشته باشم خیلی استرس داشتم به رضا میگفتم مثل اینکه با دوست پسرم قرار دارم همش تو دلم ولوله بود فداش شم میخوامصدای قلبشم بشنوم وای فدای قلبت و خودت و تک تک سلولات بشم.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

اگه بشه پست بعدی دو تا عکس سونو و چندتا لباس برا نی نی هدیه اومده اونا رو میذارم البته من  تو  آپلود کردن عکس مشکل دارم نمیدونم بلد نیسم یا نمیشه؟

رفتم سونوگرافی بعد کلی نشستن رفتم تو وای دکتره اومد و تا دستگاه گذاشت رو شکمم دیدمش خیلی ناز بود صدام تو گلوم خفه شد نمی تونسم نفس بکشم فط تونسم بگم جان رضا ببین و بعدش گریه .

یه لحظه دکتره برا چند ثانیه کوتاه صدای قلبش گذاشت حسم فقط اونایی میدونن که این صدا رو شنیدن داشتم میمردم و افتادم به هق هق و باورم نمیشد تو دلم یه قلبی دارشت میزد به رضا نیگا کردم به زور خودش نگه داشته بود و چشاش قرمز شده بود خیلی خیلی لحظه خوبی بود بعدشم که عکس نی نی خوشگلم دادن دستم و دکتر گفت خوبه و مشکلی نیس بلافاصله بردم دکتر که گفت خیلی خوبه و برام ازمایش نوشت که امروز صبح  رفتم .

دیشب که عکسش زود بردم خونه مامانم همه جمع شده بودن و قربون صدقش میرفتن و من و رضا کلی تا حالا نیگاش کردیم

 

فندق تو دلم

عزیزم ، عشق ، داشتن تو و حس کردنت بزرگترین نعمت خداس برا من و من چقدر افسوس میخورم که چرا قبل از این برای آمدنت تلاشی نکردم به هر حال الان زندگیم رنگ تو رو گرفته ، بوی تو رو گرفته ، رنگ و بوی عشق گرفته

صدای قلبت هنوز زنگ گوشمه میدونم بعد این دلنوازترین صدایی که دلم بخواد بشنوم صدای قلبت ولی افسوس که به دلیل اینکه برات ضرر داشت نتونسیم زیاد به صدای قلبت گوش بدیم با من بود تا صب میموندم و صدای دلنواز قلبت گوش میدادم.

یکی از دوستام میگفت یه جا خونده که بچه ها خودشون پدر و مادرشون انتخاب میکنن و این حرف دوستم اشک به چشام آورد و چقدر خوشحال شدم که منو قابل مادر شدن دونستی و شدی کوچولوی عزیز من شکلکـــْـ هایِ 
هلــن

الان به احتمال قوی 18 گرم شدی و برا خودت خانمی یا آقایی شدی فدات شم بزرگ شو .

 

ملوسکم ،

دوست دارم  عشق من عاشقتم و الان میدونم بعد تو عشق بی معنیست بزرگترین عشقی هستی که می تونه باشه عشقی عشق منتظرتم زود بیای برات هزاران آرزو دارم بزرگ شو زود زود که مامانت برا دیدنت دل تو دلش نیس.

 

برای همسر مهربونم که وجودش برام محکمترین و بهترین تکیه گاههشکلکـــْـ هایِ هلــن

به خاطر حمایتها و دلسوزیات ممنونم و چقدر خوشحالم که تو لحظه لحظه  این دوران همراهمی و تنهام نمیزاری و تو هر کاری که به نی نی مربوطه کنارمی ممنونموم.

دوست دارم همسرم ، مهربونم

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

سلام دوستای مهربون و گلم که سایه همتون سنگین شده شکلکـــْـ هایِ هلــن

نمیدونم چی شده اینجا سوت و کوره شاید به  خاطر ایامه محرمه آخه تو این ماه معمولا مردم زیاد دل و دماغ ندارن

منم این ایام به همه تسلیت میگم

 

خب براتون بگم از 16 آذر که تولد دوستم بود و صب زنگ زد که شب مهمونشونیم به صرف شام اونم کجا؟؟؟

د*ل*س*ت*ا*ن من عاشق این غذاخوریم البته سنتیش بیشتر ترجیح میدم

منم رفتم برا دوستم یه عطر ورساچه خریدمشکلکـــْـ هایِ هلــن و خودم تو خرج انداختم شب رفتیم 8 نفر بودیم که کلی خوش گذشت جاتون سبز اونقدر سر و صدا کردیم که فکر کنم همه تا غذاشون می خوردن فرار میکردن منم مرغ سوخاری سفارش داده بودم ووقتی غذا آوردن گفتم خدا سوخاریای اینجا چقدر متفاوته اونقدر خوشمزه بود که حد نداشت یکی رو خورده بودم که اومدن اونم جوجه چینیه و مال یه نفر دیگه حالا بچه ها مرده بودن از خنده ولی بعد اون که برام سوخاری آوردن نتونسم بخورم و غذام موند.دیگه  تا ساعت 12 بودیم و آخر سر هم کادو ها رو دادیم و اومدیم خونه .

 

 18 آذر هم تولد عشق زندگیم همسر مهربونم بودشکلکـــْـ هایِ 
هلــن که بازم شام رفتیم بیرون و اونروز هم کلی خوش گذشت گرچه ما دوست داریم تولدامون 2 نفری باشه ولی امسال به اصرار بچه ها رفتیم بیرون و تو یکی از فست فودا که هفته ای چند بار میریم اونجا جشن گرفتیم و پرسنل اونجا هم موقع بریدن کیکی اومدن و دست زدن و برا رضا تبریک گفتن دست دوستامون درد نکنه که برا رضا کادو آورده بودن ولی یکی از کادوها که از همه خوشگلتر بود تو ماشین مونده بود و ماشینم جرثقیل برده بود و تا امروز به دستمون نرسیده .

کادوی منم برا رضام شام شب تولدش +یه کیف چرم خوشگل بود که خیلی دوسش داشت

همسرم تکیه گاهم باز روز تولد تو آسمان رنگش آبی تر بود و آفتاب چقدر زمین گرم کرده بود نمیدونم واقعا اینطور بود یا من حس میکردم اون روز متفاوت تر از هر روز است.

صب قبل از بیدار کردنت نگات کردم و خدا رو شکر کردم به خاطر تولدت و بودنت و تا چشات باز کردی بهت تبریک گفتم تو منجیه منی و من سرست وجدتم

خودت بهترین قوت قلبی و صدات دلنشینترین موسیقی دنیا خنده هات معجون هستی که حتی وقتی خیلی عصانیم مثل آب سردیس روی شعله ها ی آتش  

زبونم از توصیف تو قاصره  ولی بدون خیلی خیلی دوست دارم و تموم لحظه هام با یاد تو رنگینه و مثل کودکی محتاج محبت ها و وجودتم.

 

تولدت هزاران بار گلباران و امیدوارم 120 سال عمر با عزت از خدا بگیری و خدا سایه تو رو از سر من و گوگولیمون کم نکنه

 

خب از خودم بگم که حالم بهتره فقط دو سه روزه یه حالت تهوع خفیفی دارم یکیم اینکه اصلا غذاهایی که خودم می پزم نمی تونم بخورم یکیم بوی ترشی شوره که حالم بهم میزنه حالا امسال کلی شور درس کرده بودیم و همش بااین حساب می مونه.

 

خب بریم سراغ عسلکم

 

عسلم امروز 9هفته و سه روزش دیگه برا خودش نی نیی شده قربونش برم  حالا حالاها باید منتظرت باشم تا بیای

عزیزکم خیلی عجله دارم زود جنسیتت مشخص شه آخه بعضا بهت میگم پسرم بعضا هم دخترم موندم تو دو راهی فکر کنم یه ماه و نیم باید منتظر باشم تا مشخص شه الهی من قربونت برم مامان اینروزا خیلی حساس شدم برا همه چی زود چشام پر میشه همش از معجزه وجودته گم.

عزیزم یه روز که قراره خودت اینجا رو بخونی امیدوارم با همه وجودت حس کنی که چقدر عاشقت هستم و خواهم موند

دیشب بابایی ازم خواست وقتی به دنیا اومدی رو تختمون وسطمون بخوابی بعدش یه لبخندی از تصور اون روز زد که بهترین لبخندی بود که ازش دیده بودم بابایی عاشقته عزیزم.

 

ملوس ما

زندگیمون از وقتی هستی یه رنگ دیگه به خودش گرفته دیگه حرفای زیادی برا گفتن با همدیگه داریم که اکثرش حول تو می چرخه .

یکی یه دونم عزیز دلم مامانم خوب رشد کن و بزرگ شو .

دوست داریممممممممممممممممممم و بابت وجود نازنیت شکر گذار خداییم.

 

 

راستی فردا 21 ذر تولد خواهر نازنینمه که بهش بهترین تبریکات میگم و خوشبختیش آرزوی قلبیه منه

خواهری تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

شکلکـــْـ هایِ هلــن

 

دیگه آخر هفته شاید یه سفر 4 روزه به ارومیه داشته باشیم خیلی به سفر احتیاج دارم خیلی خسته میشم و به این سفر نیاز شدید دارم حالا ببینیم چی میشه

دوستای گلم دوستون دارم و از اینکه کنارمین و با منین ممنونم.

 

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1389ساعت 7:0 PM  توسط سمی  |  71 نظر

4n3ar2umd3hgxkyurpjv.gif

تولدت مبارک بهار جون امیدوارم صدو

بیست سال نه صد و چهار سال با عشق و

 مهربونی خونوادت زندگی کنی

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1389ساعت 12:46 PM  توسط سمی 

سلام

میدونم میدونم قول داده بودم زود زود بیام ولی هفته قبل 2 روز حالم زیاد خوب نبود و و از سه روز پیشم حال و حوصله نداشم دپرس بودم به خاطر کارم اینجا با یکی از کارآموزامون سر امتحان بحثمون شد و من که دوست ندارم با کسی کنتاکت داشته باشم و فکر کنم از اثرات بارداری باشه زود ناراحت میشم اونروزم ناراحت شدم و حتی بعد از رفتن اون خانم رفتم آبدارخونه یه دل سیر گریه کردم و الان سه روزه اون ناراحتی روم اثر گذاشته اخه یکی که ادعای باسوادی میکنه نرفته سایت سازمان ندیده و اشتباهی رفته یه جای دیگه و اومده بود که باید شماها بهم میگفتیم منم درسته جوابش دادم و گفتم خودتون نمراتتون از طریق sms و مکان از طریق سایت باید مطلع بشین و ما که نمی تونیم برا 200 نفر زنگ بزنیم اینو بارها گفته بودیم حالا که اشتباه کرده بود اومده بود صداش انداخته بود سرش یه دختر بی فرهنگ که حتی بلد نبود به من بگه شما و همش تو تو میکرد منم با کمال خونسردی جوابش میدادم ولی بعدا ناراحت شدم.

اینم دلیل دیر کردنم

خب جونم براتون بگه دکترمو عوض کردم این دکترم سخت گیره ولی ازش راضیم مهربون و مومنه خیلی راحت تونسم باهاش ارتباط برقرار کنم.

با مامان رضا رفتیم پیشش خیلی خوب معاینم کرد و گفت رشد جنین خیلی خوبه منم دلم غش رفت براش ، آزمایشام دید و گفت خدا رو شکر هیچ مشکلی نداری بعدا بهم گفت سه ماه اول سعی کن مایعات و میوه کم بخوری البته میوه های آبدار بدلیل اینکه مایعات ویارت شدید میکنه و گفت آجیل بخورم منم گفته هاش رعایت کردم و خدا رو شکرحالم خیلی خیلی خوبه فقط نمی تونم آلبالویای فریزر نخورم ولی فعلا برام بد نبودن.

از دکترم که در اومدم با رضا رفتیم دنیای کودک  و دو تا کتاب گرفتیم که خیلی خوبن یکی به اسم همه مادران سالمند اگر....

یکیم اسمش کودک هوشیار بپروریم ! اینو رضا برا خودش خریده آقاهه گفت هفته 15 به بعد بیایین براتون موسیقی و کتابای مخصوص بدم کتابا رو میخونیم وای رضا تا 2 شب میشینه میخونه خیلی خوشحالم برا فرشته کوچولوم که همچین بابای مهربون و روشنفکر و دلسوزی داره نمیدونین به چیا دقت میکنه خیلی فهمیده اس .

پنج شنبه 4 آذر هم تولد دختر خاله رضا دعوت بودیم بعد از ظهر خانما بود و شب مختلط تو زنونه زیاد نرقصیدم و کلی خوش گذروندم ولی من که عادت ندارم تو جشنا بشینم یه خورده برام سخت بود.ولی  مردونه  دیگه یه خورده زیاده روی کردمMG 07 آخر سرم دیدم نمیشه میکروفون گرفتم دستم و مجلس گرم کردم و یه دهن خوندم.

من و رضا از این اهنگای جدید اصلا خوشمون نمیاد رضا هم شدید آهنگای قدیمی رو دوست داره و آرشیو داره حالا اول مجلس از این آهنگای جلف گذاشته بودن و هیشکی حال رقصیدن نداشت رضا جونم رفت جلو و شد دیجی تولد و از اهنگای خودش گذاشت نمیدونین چی شد زن و شوهرای قدیمی پامشدن با هم میرقصیدن یه حالی داد که خیلی خوشایند بود حالا جوونا اونقدر به این آهنگا رقصیدن واقعا خوش گذشت یادش به خیر چقدر آهنگای اون زمونا دل انگیز بود.

 بگذریم بذارین از فرشتم براتون بنویسم خیلی عجله دارم زود جنسیتش مشخص شه آخه نمیتونم براش چیزی بخرم و دلم آب میشه.

الهی قربونش برم اصلا اذیتم نمی کنه خیلی ماهه دلم اونقدر براش غش و ضعف میره که خدا فقط شاهده.

 

فرشته کوچکم

حسم رانمیدونی و نخواهی فهمید مگر روزی که حس شیرین مادر شدن رو بچشی بهترین حسیه که در تموم عمرم چشیدم

اینکه برای منی از جان من از خون من و میوه عشقمان برای من یک دنیا و نه شاید بیشتر ارزش دارد میدونی مامانا(مامان بابا رضا) میگفت دقت کردم از روزی که با خبر شدی مادری هر وقت در مورد نی نیت حرف میزنی چشات پر میشه .بودنت اونقدر دل نازکم کرده که هر لحظه چشمانم میزبان اشکای از سر شوقمن.

هر شب موقع خواب با بابایی اندازت میکنیم و با دست نشونت میدیم که الان اینقده الان تو اندازه یه توت فرنگی هستی و من توت فرنگی من صدات میکنم.

06300000

عسلم

هر روز که میگذره یه کوچولو بزرگتر میشی و من بی صبر تر از روز قبل برا در آغوش گرفتنت اونروز عجب روزی میشه تو در آغوش من و من سرمست از وجود تو و بابا رضا خوشحال از سلامتی هر دوتامون.

  یه چیزی بگم خیلی دوس دارم زودی شکمم گنده شه فکر میکنم اونطوری بیشتر و بیشتر حست کنم امروز 8 فهتگیت تموم کردی و رفتی تو هفته نهم برا من که دیر میگذره 7 ماه هنوز باید صبر کنم من عجول تنها موردیه که نمیتونم تش دخالت کنم با خودم بود الان تو آغوشم بودی مامانم.

قبل از تو همه فکر و ذکرم رضا بود حتی لحظه هایی که سخت کار میکردم چهره مهربون بابایی جلو چشام بود ولی الان فقط تویی هنوزم رضا عشق بزرگ زندگیمه ولی همه فکر و ذکرم شده وجود نازنینت.

 

دوست دارم ملوسکم عزیزم معنی همه خوشبختیم دوست داریم.

 


نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

سلام دوستای گلم خوبین ؟

دلم براتون تنگ تنگ تنگ شده روز سه شنبه نوشتم ولی تا خواستم ثبت کنم پرید و دیگه نتونسم بنویسم شرمنده.

خب بگم براتون از شنبه هفته قبل که بعداز ظهر رفتیم دکتر خانم دکتر خانم خوبی بود ولی تا سوال نمی پرسیدی جواب نمیداد فقط بهم گفت خب خانم شما ۱۹ تیر زایمان می کنین حالا چند روز این ور اونور.بعدش من گفتم من میگرن دارم چکار کنم ؟گفت اونو برو متخصص مغز و اعصاب بعدشم منو معرفی کرد به دکتر قلب و نوار قلب و از این جور چیزا که خدا رو شکر مشکلی نداشتم

یعنی اینطوری بگم اصلا ازش راضی نیستم و تصمیم دارم دکترم عوض کنم.

برام کلی آزمایش و سونوگرافی نوشت حالا اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نمی کردم برم آزمایش تا اینکه قرار شد پنج شبه با رضا برم صب ۸ بیدار شدیم و رفتیم آزمایشگاه از شانس ما یه خورده شلوغ بود و نشستیم تا نوبتمون بشه ولی زهی خیال باطل دیدیم اونایی که تازه اومدن آزمایش دادن و رفتن و من هنوز اندر خم کوچه ام از طرفیم چون ناشتا بودم سرم شروع کرد به درد کردن منم دیگه تحملم تموم شد و رفتم اعتراض کردم که گفتن الان صداتون می کنیم ولی بازم صدا نکردن منم قاط زدم و رفتم صدام براشون بلند کردم کع قند خون من افتاد داره حالم بهم میخوره و اونایی که تازه اومدن آزمایش دادن و رفتن که مرده گفت اونا رو رئیس سفارش کرده !!!منم ببخشید گفتم رئیس غلط کرده یه زن باردار اینجا داره از حال میره و شما پارتی بازی راه انداختینZereshk و بعد من صدای مریضای دیگه هم در اومد که مرده دید نه بابا من خیلی عصبانیم زود آزمایشهای من گرفتن .

از اونجا هم رفتیم سونوگرافی ولی با اینکه صبحانه هم خوردم سر درد من خوب نشد و ساعت ۱۱:۴۵ رفتم سونوگرافی که بهد سونوگرافی جواب دادن دستم و دیدم فرشته کوچولوی من ۶ هفته و ۱ روزه اس  قربونش برم کلی ذوق کردم و همش با رضا قربون صدقش میرفتیم الهی بمیرم براش حالا عکس سونوگرافی رو قاب کردم و زدم به دیوار اتاق خوابمون.

آره میگفتم دیگه من از پنج شنبه تا دیروز شب در حال موت بودم سر درد امونم بریده بود و من نم تونسم مسکن بخورم رضا زنگ زد به دوستش که متخصص مغز و اعصاب اونم با مشورت دکتر زنان بهم شیاف دیکلوفناک و آمپول پیروکسیکام تجویز کزدن ولی من گفتم هیچ دارویی مصرف نمی کنم می ترسم فشارم ۶ بود مامان بیچام اونقدر بهم میرسید همش جگر و دل و قلوه برام درس میکرد شیر خرما شیر موز ولی همچنان فشارم پایین بود تا دیشب که شد ۸ و سر دردم یه خورده بهتر شد.

منکه سر درد داشتم مامانم میگه همینه که میگن تا مادر نشی قدر مادرتون نمی دونین ببین چیا کشیدیم تا تو رو به اینجا رسوندیم و منم گفتم واسه همینه که میگن بهشت زیر پای مادراس.منم خودم درد کشیدم ولی مسکن مصرف نکردم تا کودکم از عوارض دارو در امان باشه.

برای رضا همسرم فداکارم :

همسر مهربانم بابت همه فداکاریات ممنونم این چند روز تعطیلاتت خراب کردم ولی تو با صبر و بردباریت مرا شرمنده ات کردی هر لحظه کنارم بودی و نگذاشتی دستم به سیاه وسفید بزنم این حاملگی بدجوری تنبلم کرده.در ضمن غذاهایی که برام درس میکنی خیلی خوشمزه هستن فقط اگه فلفلش یه خورده کم بریزی بد نمیشه.

دوست دارممممممممممممممممممممممممممممممممم

برای کودکم بهونه زندگیم عشق زندگیم:

کودکم احساسم نسبت به تو هر روز در حال رشده نمی دانی چقدر احساس غرور میکنم که حالا من حامی یه نفرم توی تموم زندگیم همیشه من به یکی تکیه کردم و از من حمایت شده حالا که من همش مراقب توام و حمایتت میکنم حس خوبی دارم نمی دونی چقدر برا اومدنت لحظه شماری میکنم  کلی برنامه دارم برات مامانم از ذوق  وجودت هر لحظه یه برنامه ای میکشه تا دانشگاه رفتنت برنامه ریزی کرده مثل اینکه نمی خواد تو رو به ما بده همش تو رویاهاش با تو میره ایور اونور .

بابا رضا دیشب بهم میگه دقیقا الان فرزندمون کجاس و من بهش گفتم میدونم ولی هر لحظه  دستم روی شکمم هست و تو طول شبانه روز دستم از روش برنمیدارم .

فرشته من امیدوارم لیاقت تو رو داشته باشم نمیدونی چقدر خودم خوشبخت میدونم که خدا تو رو برام فرستاده تا زندگیم رنگ یکنواختی به خودش نگیره .میدونی هر کی میشنوه حدسایی میزنه یکی میگه پسری و یکی میگه دختری و یکی میگه دوقلویی.عموت زنگ زده و تبریک گفت و ازم خواست مواظبت باشم و گفت اون فرشته مال خودمه مواضبش باش.دایی محمد زنگ زده که بدنیا که اومد بفرست جنوب من پدر خواندش میشم و شوهر دوست مادر شوهرم سفارش کرده بدیم به اون و مامانم تو رو میخواد ولی هیچ کدوم نمیدونن که لحظه ای صدم ثانیه ای تو را از خوم دور نخواهم ساخت حتی به همه گفتم تا ۶ ماه نخوایین بغلش کنین که کودکم باید در آغوش خودم باشد.هر لحظه تصور اینکه تو را در آغوش بگیرم باعث میشه دلم ضعف بره تن نحیف و کوچکت

میدانم آنقدر ضعیفی که به مراقبت نیاز داری تا من هستم و نفس میکشم نگران هیچ چیز نباش توی این دنیا از چیزی نترس چون مادری داری که حاظر است جانش را در راهت فدا  کند من یک مادر اسفندیم.

دوستتتتتت دارررررررررمممممممممممممممممممممم عشق بی دلیل زندگیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/

+ نوشته شده در  سی ام آبان 1389ساعت 10:43 AM  توسط سمی  |  90 نظر

سلام دوستای گلم

اولا از همه سرمو جلوتون خم میکنم و از تک تکتون تشکر میکنم که توی بهتریییییییییییییین لحظه زندگیم مثل من شادی کردین و با تبریکات خالصانتون شرمندم کردین ممنونم از دوستایی که یه پستشون مختص من گذاشتن و منو شرمنده کردن از تماسها و اس ام اساتون بگم که خنده رو به لبام و اشکو تو چشام جمع کردن .

دوستون دارم و خدا رو شاکرم که همچون شماهایی رو دارم و به خودم می بالم که همچین دوستایی نصیبم شده.

براتون از نی نی گوگولیم بگم که الهی قربونش برم

بذارین از پنج شنبه بگم که ۱۲ قرار بود جواب آزمایش بدن گرچه من از قبل تست کرده بودم و مطمئن بودم حامله ام ولی دل تو دلم نبود.

به هیشکی نگفته بودیم و فقط یکی از دوستام که آموزشگاه بود به اون گفتم اونم اونقدر جیغ زد و بغلم کرد که اندازه نداشت.همش میگفت بدین من برم جواب آزمایش بگیرم ولی رضا قبض آزمایش از خودش جدا نمیکرد ۱۲ که شد رضا رفت جواب بگیره و من دل تو دلم نبود آموزشگاهم پره کارآموز بود تا ۱۲:۲۰ که رضا اومد برا من یه قرن گذشت رضا رو وقتی با یه قوطی شیرینی و گل دیدم گریم نتونسم نگه دارم و از شادی هق هق گریه کردم رضا اومد بغلم کرد و بهم تبریک گفت همه شادی میکردن حتی مدیرمون که میترسید من باردار شم و نیام سرکار میگفت از خوشحالی نمی تونم تو کلاس بینم کارآموزا اونقدر خوشحال بودن همه بهم تبریک میگفتن و من فقط خدا رو شکر میکدم.

به همه خبر دادیم و مامانم تا شنید سکوت کرد و بهد یه قهقهه ای زد که با اولین بار میدیدم قههقه اش رو خواهرمو نگم که خاله شدن سرمستش کرده داداشم تا شنید دایی میشه یه نگاه عمیق با عشق بهم کرد همه زنگ میزدن و تبریک میگفتن .

کودکم من اما از آن روز که فهمیدم تو در راهی هر لحظه چشمانم از لذت وجودت خیس اشک شوق هست.

دستانم تا صب روی وجود نحیفت هست و من نگرانتم همه فکرم هر لحظه حتی در خواب پیش توست.

کاش زودتر از این حس قشنگ مادر شدن را می چشیدم چقدر وجود کوچک و نحیفت با عظمت و با شکوه هست که اینقدر در سه روز مرا وابسته و عاشق خودت کردی.

نمیدانی چقدر برای آمدنت لحظه شماری میکنم نمیدانم ۹ ماه را چگونه باید سپری کنم تا آغوشم با گرمای وجودت بهاری گردد.

هر شب بابایی گلت سر روی شکمم میگذارد و برایت دعا میخواند و بهت میگویید خیلی دوستت دارد رضا بابای مهربونت برا بودنت خیلی خیلی خوشحاله و این شادیش را با همه تقسیم می کند.

دوستت داریم و برای رشد و خوشبختیت هر کاری از دستمان برآید میکنیم و برا دیدنت لحظه ها را می شماریم.

خدایا بابت فرشته ای که برایم فرستادی هزاراااااااااااااااااااااااااااااااااان بار متشکرم خدایا دختر و سر برایم فرقی ندارد و نمی خواهم فرزندم را سفارش دهم فقط کودکی سالم و صالح ازت میخوام

جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان  ..منبع كامل عكسهای 



كارتونی و زیبا ساز وبلاگ .. ܓܨஜミ★ミ گالری عکس قلب شیشه ایミ★ミஜܓܨ   



http://ghalbe6ei.blogfa.com/

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1389ساعت 3:27 PM  توسط سمی  |  66 نظر

زنا موجودات خوشبختی هستن که حسایی دارن که مقدسه حسایی که مختص اوناست

 یه زن وقتی مادر میشه در وحله اول بعد از پی بردن به وجود کودکش مکث میکند و بعد  با لبخندی آغشته به گریه خدا رو شکر میکنه .

حس مادری همیشه برای من که این حس نچشیده بودم یه حس گنگ و مبهم  بود

امااااااااااااااااااااا

 

امروز 20/08/89 ساعت 8:45 روز پنج شنبه

من پی بردم در درونم میزبان فرشته ای کوچک هستم

 

و چقدر این حس هنوز برایم نا آشناست ولی خوشحالم خیلی خوشحالم.میوه عشق من و رضا

کودکم وجودت میدانم مایه آرامشم خواهد بود و چه زیباست بدانی درونت موجودی بس ضعیف است که باید برای او وبه خاطر او تلاش کنی .عزیز من و رضا دوستت دارم

 

دوستای گلم بعد از رضا شما اولین کسایی هستین که این خبر خوش بهشون میدم شب تا صب نخوابیدم برا اینکه صب میخواستم ناشتا بی بی چک استفاده کنم و برعکس هر روز که با هزار ناز از خواب بیدار میشوم مثل فنر از جام بلند شدم و رفتم حموم و ........

گریه های من از روی شادی حالم را بس به جا آورد دستانم آنقدر میلرزید که بی خیال آرایش شدم و رضا رو بیدار کردم و فقط بین بازوان رضا حس فشرده شدن کردم و اشک باز میزبان چشمانم شد.

 

فرشته من وقتی فهمیدم خوشبختی زندگیم با تو صد چندان شد به تو قول دادم بهترین مادر دنیا برایت باشم و بهت یادآور شدم تو بهترین و مهربانترین پدر دنیا رو داری پدری که امروز دور خود می چرخد و از خوشحالی وجودت مدام قربان صدقه ات میرود .

الان دستم را بر وجودت میکشم و آنقدر مواظب خودم خواهم بود که مبادا گزندی به تو برسد همیشه با تو خواهم ماند و لحظه ای تنهایت نخواهم گذاشت  .

امروز کل آموزشگاه و خانواده به خاطر وجودت شادی کردند و شیرینی خوردند چه روزیست امرو
نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |

لتو خونه قبلی قالبم بهم ریخته بود و نمی تنسم از اسمایلی ها استفاده کنم منم دل زدم به دریا و اسباب کشی کردم فقط نمیدونم چطوری مطالبم بیارم اینجا هر کار ی می کنم نمیشه



نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط سمی نظرات |


Design By : Pichak